سيف بن محمد سيفى هروى

136

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

سرحد قرار گرفت ، ابواب عدل و رأفت بر خلق بگشاد و راهها را از دزدان و بىباكان پاك كرد ، انديشهء به دست آوردن هرات را كه از دور بهمن تا اين زمان پادشاهان جهان جهت حكومت او با هم تيغ كشيدند و مىكشند ، در خاطر خويش متمكن گرداند ، و عزيمت آن كرد كه با سپاهى ناگاه به هرات گذرى كند و در بادغيس معسكر سازد . طايفه‌اى از محبّان اولجايتو سلطان ، امير يساول را - كه امير خراسان بود - از آن حال اعلام كردند . امير يساول با تمامت عساكر خراسان و مازندران به تعجيل تمام سوار شد و بعد از سيزده روز به رودخانهء هرات درآمد . خلق شهر را به واسطهء نزول و مرور آن لشكر خرج بسيار شد . بعد از چهار روز [ 597 ] امير يساول امرا را با عساكر به تكناباد فرستاد . شاهزاده داود خواجه پيش از وصول لشكر خراسان هزيمت كرده بود و خيل خانهء خاص خود را بيرون برده . چون امرا به لشكرگاه او رسيدند ، خيل خانه و هزاره و بازار او را غارت كردند و پنج هزار سوار در عقب او برفتند و نوبت خانه و علم و توق خاص او را بگرفت [ ند ] [ 598 ] . 107 . وفات ملك علاء الدّين برادر ملك غياث الدين - ملك علاء الدين - در اين سال رنجور گشت و سر بر سرير بالش نالش نهاد . و چون دانست كه آشيان نفس از طاوس جان تهى خواهد شد ، فرزندان و اركان دولت را طلب داشت و گفت : بدانيد كه هنگام رحلت من نزديك شد . مىبايد كه بعد از وفات سلام مرا به برادر اعز غياث [ 599 ] الدين برسانيد ، و بگوييد كه وصيت آن است كه ، اگر بر خاطر تو از طرف من برادر غبار آزارى نشسته باشد ، آن را به آب كرم و لطف خود محو كن ميان ما و تو گر پيش از اين غبارى بود * از اين طرف همه برخاست از ميان باللّه و گر حديثى گفتم كه خاطرت رنجيد * نگفته باشم جز از سر زبان ، باللّه « 1 » ( ملك علاء الدين كرت ) و فرزند اعز ، محمد را كه ملازم او است به تربيت و الطاف پدرى مخصوص دار . بعد از آن امير صالح را كه پسر دوم او بود ، پيش خواند و گفت : اى فرزند ! برادر بزرگتر تو - محمد - غايب است و برادر اعز ، غياث الدين در عراق متوطن . جز تو كسى ديگر نيست كه قايم مقام من در اين قلعه روزگار تواند كرد ؛ و تو خوردى ؛ بايد كه در كلّ مهمّات ، رجوع به نوّاب اين پدر كنى و

--> ( 1 ) - در چاپ استفهاميه ( ؟ ) نهاده‌اند ، ولى معناى آن واضح است ؛ يعنى سوگند به خدا كه از دل نگفتم .